حسين قوربو سِقِر
حسين قوربو سِِقِر
از سالهاي دورو بر 1330تا 1345 و كمي بالا و پائين صحبت ميكنيم . يك برهه زماني كه خصوصيات خاص خودش را داشت ، يكي از مشخصه هايش اين بود كه مردم بجنورد با توجه به اخلاق و رفتار و اعمال و كرداري كه در جامعه ظاهر ميشدند جدا از اسم و فاميل شناسنامه اي لقبي هم به آنان اختصاص پيدا ميكرد .
يكي از آنانكه آن دوره در كوچه و بازار شهره شده بودند، مردي بود به با لقب حسين قوربو سِقِر كه ترجيحا در مورد اسم و فاميل شناسنامه اي اش نميخواهم پيگير شوم و در مورد لقبش هم همينطور . قديمي ها از اين مرد قصه ها ي فراواني به ياد دارند البته قصه كه چه عرض كنم از دروغ هاي شاخداري كه براي اين و آن صحبت ميكرد و باعث خنده و انبساط خاطر همشهريان ميشد . بيشتر دروغ ها هنر نمائي ها و قهرمان بازي ها و زرنگي و هوشمندي خود ش را بيان ميكرد و اگر نخواهيم زياد توضيح دهيم بهتر است كه به چند تا از دروغ ها و يا بهتر به قصه هايش كه در بين مردمان آن برهه زماني معروف بود بپردازيم هرچه باشد اين آدمها هم جزئي از خرده فرهنگ هاي شهرمان ميباشند كه بيشترشان چهره در نقاب خاك كشيده اند و اينك در بين ما نيستند . بهتر است تا وقتي كه عده اي از همشهريان آن دوره زنده هستند اينگونه خاطرات را ياد آوري كنيم ( از همشهريان محترم ميخواهم اگر قصه اي از حسين قوربو سِقِر به ياد دارند به وبلاگ" طنز بجنورد" به اين آدرس
aa-seraj.blogfa.com ارسال نمايند تا با اشاره به نام فرستنده در وبلاگ منتشر گردد ) با احترام سراج
1- شكار گنجشگ : حسين ميگفت روزي با پدرم روي زمين كشاورزي كار ميكرديم كه پدرم مرا صدا كرد و گفت : حسين برو افسار الاغ را باز كن و ببر زير سايه درخت و بساط چاي را برقرار كن و نان و ماستي هم آماده كن تا خستگي بگيريم و دوباره كار كنيم . وقتي به زير درخت رسيدم ديدم هزاران گنجشگ روي شاخه هاي درخت نشسته اند و جيك جيكشان سكوت مزرعه را ميشكند .به پدرم كه داشت به طرف من ميآمد گفتم پدر جان: كاشكي مقداري گوشت داشتيم و بساط كباب را به راه مي انداختيم حتي اگر شده با گوشت اين گنجشگها ! پدرم با خونسردي و با نگاهي چنان نگاه عاقل اندر سفيه ، چپقش را از داخل خورجين در آورد و به جاي تنباكو آن را پر از شن و ماسه كرد و به طرف گنجشگها نشانه رفت و با يك پف كردن در لوله چپقش صد ، صدو پنجاه گنشگ مثل برگ خزان روي زمين ريختند و چه كبابي جايتان خالي !
2- حسين ميگفت : در نوجواني به دستور پدرم دو راس الاغ را به روستاي نزديكي ميبردم كه به يكي از آشناها تحويل دهم . به ناگهان در آن هواي برف آلود زمستاني ديدم چند تا گرگ به طرف من ميآيند ، ترسيدم و از درخت نسبتا تنومندي كه در كنار جاده بود بالا رفتم . وقتي گرگها به نزديكي الاغ ها رسيدند دلم نيامد كه كشته شدن و خورده شدن الاغها را به چشم ببينم اين بود كه با دستهايم محكم چشمانم را بستم . بعد از اينكه لحظاتي صداي اينطرف و آنطرف رفتن الاغها و گرگها را شنيدم در حالي كه نميتوانستم چشمانم را باز كنم ديگر صدائي نمي شنيدم . به خود جرأت دادم و به آرامي دستهايم را اروي چشمانم كنار كشيدم و پلكهايم را از هم گشودم و ديدم نه از گرگها خبري هست و نه از الاغها با خودم فكر كردم كه گرگها الاغها را كشته و با خود برده اند كه ناگهان از بالاي سرم سرو صداي شكستن شاخه ها را شنيدم و ديدم كه الاغها بالاي درخت هستند و هر كدام چند شاخه اي هم از من بالا تر رفته اند !
3- در دوران جنگ روزي مشغول باد دادن خرمن بوديم كه لشگر ارتش روسيه پيدا شد . براي اينكه از شر آنان در امان باشيم قوري را پر از آب جوش كردم و پس از دم كردن چائي توي آن قوري بزرگ به هر كدام از سربازان و صاحب منصبان يك چائي قند پهلو دادم كه پس از خوردن چائي و تشكر فراوان رفتند پي كار خودشان . حسين آقا اين خاطره را براي آقاي قرائي تعريف ميكرده است كه هم ايشان راوي اين خاطره نيزميباشند و ادامه داده بود كه پس از رفتن لشگر روس ديدم لشگر آلمانها پيدا شدند با توجه به اينكه قندو چائي تمام شده بود و نميتوانستم براي آنها هم چائي دم كنم از ترس داخل قوري مخفي شدم تا شايد از خطر ايمن باشم در همين جا آقاي قرائي ميپرسد كه آخر پدر بيامرز مگر قوري هم ميشود به آن بزرگي باشد كه تو را در خود جاي دهد ؟ . حسين آقا ، كمتر چاخان كن . حسين آقا ميگويد: حاجي جان وقتي با آن قوري بتوان لشگر چندين هزار نفري روسيه را با چاي پذيرائي كرد من توي آن قوري جا نميگيرم ؟!
4- راوي از زبان حسين آقا تعريف ميكند كه يك روز براي حسين آقا خبر آوردند چه نشستي كه پهلوان قوچان آمده و در باباامان رحل اقامت افكنده و با نوچه هاي خود آنجا را قرق كرده است و عربه ميكشد و نعره ميزند و هل من مباز ميگويد و حريف ميطلبد . در همين وقت غرّشي به گوش ميرسد و صداي ريزش و لرزش كوه هاگوش فلك را كر ميكند. حسين ميگويد اين چه صدائي هست ؟ جواب ميدهند كه ": صداي نعره پهلوان قوچاني هست كه كوه ها به لرزه در مي آيند . اينجا ديگر تحمل حسين تمام ميشود و به بابا امان ميرود ، رسيده نرسيده نعره اي از جگر برميكشد كه تمام برگها از درختان ميريزند و كوه ها شكاف بر ميدارند . وقتي به مقابل پهلوان قوچاني ميرسد مي بيند كه پهلوان روي سنگ بزرگي به اندازه يك اطاق نشسته و دستهايش را به كمر زده است . حسين آقا طي يك حركت نمايشي تخته سنگي بزرگتر از آن را از همان دورو بر پيدا ميكند و به مقابل پلوان مي آورد و روي آن مي نشيند و دستهايش را به كمر ميزند و به تخم چشم پهلوان خيره ميشود و اين حركت در حالي بود كه پهلوان قوچاني هم بي حركت به تخم چشمهاي حسين خيره مانده است . راوي ميگويد 72 ساعت تمام اين دو پهلوان بدون اينكه پلك بزنند به تخم چشم هم ديگر خيره نگاه ميكنند و بالاخره نوچه هاي هردو طرف به صدا در ميآيند كه كاري بكنيد شما سه شبانه روز است كه به همديگر خيره مانده ايد . حركتي بكنيد . آنها به مت 48 ساعت تمام در هم ميپيچند و همديگر را مي آزمايند تا اينكه يكمرتبه حسين كمر پهلوان قوچاني را محكم بغل ميكند و او را از زمين كنده و به هوا ميبرد و در حالي كه پهلوان بالاي دستهايش دست و پا ميزند به سرعت به بالاي تخته سنگ ميرود و او را از آن بالا به هوا پرذتاب ميكند طوري كه پهلوان پس از كلي بالا رفتن به طرف زمين سقوط ميكند و از آن روز به بعد يكصد كارگر با بيل و كلنگ به مدت يك هفته زمين را ميكنند تا پهلوان قوچاني را از زير زمين بيرون بكشند ! پهلوان هم بعد از اين شكست لباسهايش را ميتكاند و پياده به طرف قوچان حركت ميكند و همه نوچه هايش خود را تسليم حسين پهلوان ميكنند و شكر خدا را بجا ميآورند !
ثبت مقالات انتقادی اجتماعی و سیاسی که توسط نویسنده در نشریات به چاپ میرسد ودرج عادات ورسوم اطلاعات فرهنگ بومی خراسان شمالی مخصوصا شهرستان بجنورد