شعر نو مرا دریاب
شعر نو ، مرا در یاب
سلام :
به نظر میرسدکه معنا کردن عشق تلاش مذبوحانه ای باشد شاید لازم به معنا کردن هم نباشد چون کسی که عاشق است نیاز به معنای عشق ندارد و آنکه عاشق نیست نمیتواند بفهمد حتی اگر عاشقی شیدا که قلم توانا ئی داشته باشدو به فرض بتواند و جرأت کرده عشق را معنی کند .
تصور میکنم در تمام هنرها یک جورهائی عشق لانه دارد . من از نقاشی کوبیسم سر در نمی آورم . ضمنا به هیچ وجه نه تنها به خودم اجازه نمی دهم که بگویم یک سبک نقاشی مهمل هست بلکه اطمینان دارم حرفهائی دارد که در خور فهم من نیست .در نمایشگاه نقاشی تابلوئی را می بینی که در نگاه اول و شاید هم تا آخر فکر میکنی این نقاش پیر ، یاد کودکیش افتاده و بوم را رنگ مالی کرده است . در یک قسمت تابلو اتاقکی را به تصویر کشیده و یک لنگه کفش هم آن گوشه بوم دیده میشودو پرنده ای هم که ظاهرا با سه حرکت قلم مو نقاشی شده در حال پرواز است . یک قدم آن طرف تر یک تابلوی زیبا از یک جنگل و کوه مشرف به در یا بسیار هنرمندانه و زیبا نقاشی شده ، از همان نقاش پیر . از سر کنجکاوی از نقاش میپرسم که کدام یک از نقاشی هایت را بیشتر دوست داری ؟میگوید این تابلو را که نامش تنهائی هست از همه بیشتر دو ست دارم و میبینم اشاره اش به همان تابلوی لنگ کفش و پرنده است از نقاش میخواهم برایم توضیحی بدهد .
من و منی میکند و میگوید من چگونه بینهایت را برایت توضیح دهم این تابلو تمام احساس مرا رنده کرده است . میدانی پخش و پلا است رازی دارد که من میترسم از او بپرسم نمیدانم چه بگویم همین هست دیگر ، نقاشی که توضیح ندارد ، هنگام خلق تابلو مغزم پراست از گفتارو حالا که توضیح میخواهی لال لالم اما این تابلو دارد خیلی بلند حرف میزند من خیلی دوستش دارم شبها با حرفهای او خوابم میبرد ؟!!
خوب خودمانیم این حرفها یعنی چه ؟ من نمی فهمم . اما نه تنها تصور نمیکنم که نقاش مهمل میبافد ، بلکه فکر میکنم حرفهایش نجوای عاشقانه است برای اینکه بعضی از نقاشی های او به حدی زیبا است هوش از سر میبرد باید با این نقاش که اثرش با من ارتباط برقرار نمیکند چه کنم ؟ پس این نقاشی را چرا به نمایشگاه آورده است تازه اگر کسی هم با دیدی شبیه دیدگاه نقاش پیر برای تماشای تابلو قدم سست کند و برداشتش را برای نقاش توضیح دهد می بینی که این دونفر هم حرف همدیگر را خوب نمی فهمند . هنر نقاشی را در همین جا به حافظه میدهیم تا بعد .
حالا میرویم سراغ شعر . شاعر غزل بگوید میفهمم ، رباعی بگوید میفهمم ، و قصیده و مثنوی و اخیرا مثنوی غزل و غیره و غیره را میفهمم ، شعر نو را هم وقتی میگوید : ( تا شقایق هست زندگی باید کرد ) میفهمم . اما وقتی شاعر میگوید
سال های تنهائی همین جا منتظر توست
سال های بلند
همیشه از صدای مناره گذشته است
از سر زمینی که به خواب پنجره های ارسی اش میرود
و ماه را در انگشتان خواب آلوده اش با نام خطاب میکند
تا تو در روشنائی ستاره ماهی شوی
میبینی دریا هم از این حوالی میگذرد
برگرد ، برگرد ، برگرد
خوب من که نمی فهمم . تصور میکنم نثری است که تکه تکه شده و ضمنا با توجه به اینکه معنی تمام لغت هایش را میدانم معنی کلی را و جمله ها رانیز به تنهائی نمی فهمم
آیا این شاعر عاشق هست و شعر گفتن معشوقش هست ؟ آیا او سفره عشق شعر را در جلوی روی من پهن کرده است اما من اشتهایش را ندارم و شاید غذاهای این سفره با فرهنگ و سنت من طبخ و آماده نشده است .
آیا لازم است که شعر مخاطب داشته باشد یا اینکه شاعر کاری به کار کسی ندارد ، شعر میگوید و از این کار لذت میبرد ، هرکس میخواهد بفهمد و نمیخواهد هم نفهمد .شاعر مسئول نفهمیدن مخاطب که نیست . آیا نقاشی و شعر معشوقند و عده ای یعنی هنرمندان عاشقان آنها هستند ؟ و ما بی خبریم ؟ ماها به عنوان تماشاگر و شنونده و خواننده چند در صد از لذت عشق بازی این عاشقان را با دیدن و شنیدن نصیب خود میکنیم . شاید هیچ ، شاید از مرحله پرت هستیم و خیال میکنیم که از خواندن شعر لذت میبریم در حالی که نمیفهمیم و نمیدانیم که اگر بتوانیم در صد کمی از این مغازله را به احساسات خود اختصاص دهیم پنجره جدیدی که هیچگاه فکرش را نمی کردیم در برابر چشمانمان گشوده میشود .! مثل کسی که برای اولین بار عاشق میشود و این احساس به او دست میدهد که آنها که عاشق نیستند برای چه زنده اند این عمر بی لذت به چه درد میخورد
آیا این هنرمندان میتوانند کاری کنند که ماهم لذت این عشق و عاشقی را بفهمیم
آیا عاشقی را را میتوان آموخت ؟
وقتی شاعر میگوید :
بر آستان جانان گر سر توان نهادن......
گل بانگ سر بلندی بر آسمان توان زد .
شدیدا در من تاثیر میگذارد ولذت میبرم اگر با موسیقی هم تلفیق شود که لطف آمیزه هنر هارا دارد و زیبا تر است .
یکی ابلهی ریگ در کفش داشت
چو در مانده شد دست بر سر گذاشت
که نفرین بر آن کس که این کفش دوخت
که پایم بسوئید جانم بسوخت
نمیخواهم آن ابله باشم و تقصیر وکوتاهی را از کفاش بدانم.من دوست دارم همان طور که بیتی از ابیات غزلی از حافظ که در فوق آمد و حالم را دیگر گونه میکند با شنیدن قطعه ای از شعر نو که در فوق آمد نیز ارتباط بر قرار کنم .
شاعر برای تجسم احساسش ازکلماتی که به طور موزون و معنا دار کنار هم چیده میشود استفاده میکند .ابداع کننده شعرنو برای اینکه بتواند بر کلمات مسلط شود چهار چوب وزن و قافیه را در هم شکست تا کلمات بر او مسلط نباشند و در بروز دادن احساسش در قالب شعر به تنگنا بر نخورد . به قسمتی از یک شعر نو توجه بفرمائید .
شعر من چیزی که در پای تو ریزم نیست
قطره اشکی است یا حرفی
کاش در سعی و توانم بود
تا تمام سنبل و ریحان باغ عشق را میچیدم و یکجا
در میان دستهای کوچکم تقدیم میکردم
قافیه ندارد و ابیات ومصرع ها هم وزن نیستند ولی آهنگین است .و استعاراتی انجام گرفته ولی نه در حد طرح معما ! من نظرنمیدهم ، من سئوال دارم ،آیا لازم است وقتی شعری را میشنویم تمام دغدغه ما این باشد که جواب معما را پیدا کنیم و زیبائی های کلامی وروانی و آهنگین بودن شعر تحت الشعاع یافتن جواب معما باشد ؟ قضیه راه رفتن زاغ و کلاغ نشود. فرهیختگان و شعرا نظر بدهند و وقت بگذارندو با سعه صدر وبدون تعصب در انجمن های شعر ، شبهای شعر ، خانه های شعر ، با هم به بحث منطقی ودوستانه و کارساز بپردازند وگرنه از گنجینه بسیار پر ارزش گذشته غافل میشویم ولذت بردن از آنها رابه فراموشی میسپاریم وشایددر این دوره سراسر استرس و نگرانی که تکنولوژی چنگ در گلوی احساسات جهانیان فرو برده است دیگر حافظ و مولانا ئی نداشته باشیم و جهان لامارتین و شکسپیر به خود نبیند . ضمنا در گذشته تاریخ ادبیات ایران بارها شعرا از سبک های مرسوم زمان خود که روزی نو آوری بوده است خسته شده و به گذشته رجعت کرده اند . اما این بار تفاوت شعر نو و کلاسیک خیلی زیاد است . در هر حال زمان معلم خوبی هست .
ظاهرا گفتنیهای این هفته به رخ کشیدن نا دانسته های خودم بود و بیشتر سئوال ، که شاید ایجاد فکر و اندیشه و انگیزه کند .. سرافراز باشید
ثبت مقالات انتقادی اجتماعی و سیاسی که توسط نویسنده در نشریات به چاپ میرسد ودرج عادات ورسوم اطلاعات فرهنگ بومی خراسان شمالی مخصوصا شهرستان بجنورد